نانوشته ها و نا گفته ها. شاید تنها چیزی که برای همه ما وجود دارد . دردی مشترک

سه‌شنبه ۲۱ اکتبر ۲۰۰۸

خسته شدم

اي بر اون پدرت لعنت روزگار كه اينقدر كج داري تا ميكني صفحه هاي زندگي من رو
باب بكن اين دل صاب مرده رو از اون. نمي خوام . حالا ديگه اونم بخواد من نمي خوام. چجوري اين بلائي رو كه تو اين 5 سال اخير به سرم اومده فراموش كنم ؟
چجوري از كنار اين همه گند تو زندگيم بگذرم ؟ چجوري تقصيرات خودم رو قبول كنم و تقصيرات بقيه رو ببخشم ؟
اي تف به روت روزگار...
من بايد وسط جماعتي بُربخورم كه دقيقاً مصداق همون چيزهائي هستند كه تو زندگيم هميشه ازش فراري بودم. اي تف به روت بياد روزگار
من بايد دمخور چندتا از خودراضي بشم كه واقعاً هيچي ندارن و نغمه هم وسط اينا باشه و اونم روز به روز تأييدش از اين آدما بيشتر و بارزتر بشه . اصن من نميفهمم من و چه به نغمه . بابا بكن ديگه ، بكش بيرون از ما . مگه نمي گي اون صاحاب داره ؟ مگه نميگي از من خوشش نمياد ؟ مگه نميگي ميخواد با اون يارو ازدواج كنه ؟ مگه نمي گي اون يارو هم نباشه من رو به هيچوجه انتخاب نمي كنه ؟
پس ديگه اين كرم ريختنا چيه ؟ اينكه الان مشكل داره به من چه ؟ اينكه اون بابا اذيتش ميكنه به من چه ؟ اين كه براش مشكل آبروئي درست كرده به من چه ؟ اصن از كجا معلوم همه اينا كه تو ميگي راست باشه ؟ بابا بكش بيرون از من جون مادرت .
آره تو راست ميگي‌شايد اون يارو يه نفر نباشه ، شايد 30 40 نفر مثل من باشن ، شايد واقعاً يكي سرش بلا آورده باشه ، شايد هيچكدوم اينا درست نباشه شايد ... شايد ... شايد ... خوب آخرش چي ؟ به من چه ؟ از سر من يكي بندازش . تو رو ارواح خاك همه مرده هات بي خيال من شو. چي ميشه يه جور ديگه اذيتم كني ؟
بكش بيرون كه اگر اون روي سگم بالا بياد بدجور ...